تبليغاتX
بحر طویل

بحر طویل

بحر طویل ولادت امام حسن عسگری ع

ز روز ازلم مست می کوثریم من_اسیر رخ چون ماه مه دلبریم من_کنم شکر خدا حیدریم من _منور ز مدال و رتبه ی نوکریم من _به بازار ولای مرتضی مشتریم من_مداماً پی امر علی و در پی فرمانبریم من_ به هر سو پی ایجاد ولاپروریم من_ و مبهوت مرام آیت داوریم من _ولی فخر من این است گدا و سائل سامریم من_بدانند همه عالم که مجنون و اسیر حسن عسگریم من

رخش روی قمر بود_ لبش کان شکر بود_ که خال علویش به خدا سنگ حجر بود_ ز هر غیب خبر بود _به هر عیب ستر بود_ به امت به خدا یازدهم یار و پدر بود_ نه خالق نه بشر بود_ که او چیز دگر بود _به حق گوش و رخ و دست و بصر بود_ به مجموعه آیات خدا اوج هنر بود_ به نخل نبوی بر و ثمر بود_ که او رهبر اصحاب نظر بود_ ز هر چه مدح گویم خوبتر بود_ به دستش همه جا پرچم پیکار و ظفر بود

 حسن وقت کلامش_ حسن رحمت عامش_ حسن جرعه جامش_حسن صوم صیامش _حسن ارج و مقامش_حسن ذکر مدامش _حسن به احتشامش_ حسن رمز دوامش_حسن عمر تمامش_ حسن حُسن ختامش_ حسن خوی و مرامش_ حسن وقت قیامش_ حسن به راه رفتن و به گامش_ حسن به هر سلامش حسن به باب و مامش_ حسن علی الدوامش_ حسن در حسن است و شمارم من کدامش

کشد ماه خجالت اگر رخ بنماید ز پشت آن نقابش _ملک پای رکابش _فلک منتظر امر و خطابش _مگو بوده به زندان همه ی عالم و آدم به زندان عقابش_ کند خضر نبی خواهش یک جرعه شرابش_ خدا گفته ثنایش_ به آیات کتابش _چه گویم ز محبش_ چه گویم ز ثوابش _دل بی خبر از او اگر رود به جنت، همه باغ به چشمش چنان دشت و سرابش_ دل معتمد و مُهتَد ومُعتَز همه در التهابش_ می ارزد به دو عالم همان صحن خرابش_ تپشهای دلم می زند از سینه برایش_ به قربان وفایش_ به قربان صفایش _به قربان صدایش_ به قربان حیایش _همه زیر لوایش_ همه ملتمسِ ذکرِ دعایش_ شفا ز خاک پایش_ دوا دست عطایش_ سخاوت در قفایش_ کرامت سجده برده از برایش_ چه گویم ز مرام و کرم بی انتهایش_ بود روح الامین ریزه خور خوان و سرایش_ بود آرزویم خادمی صحن وسرایش_ حریم با صفایش_ ضریح سامرایش

امام شیعیان است_ نه؛ حجت به جهان است_امام لا مکان است_ امام بی کسان است_ امام مهربان است_ امام همه عالم، به هر جا و مکان است_ امام حضرت صاحب زمان است

گر از جرم ولایش بروم من به سر دار _کشندم به دو صدبار_ که عشقش کنم انکار_ چنان میثم تمار _زنم جار _ به آه دل محزون و شرربار _ برایش کنم اقرار _که این ماه بود دلبر و سالار _بود یازدهم میر و علمدار_ بود دین خدا را به خدا یار و سپهدار_ امید دل زهرا و قرار سینه احمد مختار _دهم آینه بر حیدر کرار _جوان دوم عترت اطهار _ بر این دایره ملک بود نقطه پرگار _ بود صاحب اسرار_ به هر خیر سزاوار _وجودش به خدا مطلع الانوار _ به هر نطق گهربار _کشد پرده ای از پرده اسرار _بود چشمه سرشار_ در این صحنه گلزار_ چنان مرغ گرفتار_به دامش امرای پست و غدار _و یاد رخ او شوید از این دل غم و زنگار_ نشان می دهد آمار _که هر خسته دل زار_ در خانه ی اوحاجت خود گرفته بسیار_ قسم بر حرم یار _قسم بر رخ دلدار _ قسم بر نعم حضرت دادار _که عشقش نفروشم به زر و نقره و دینار
رضا تاجیک

+ نوشته شده در  90/12/08ساعت 17:17  توسط شبیر  | 

بحر طویل ولادت حضرت محمد مصطفی (ص)

شب شوق و شب وجد و شب شور و شب پیدایش نور و شب تکرار تجلای رسولان الهی، رسد از ارض و سما و ملک و حور، گواهی که شب هجر سر آمد، سحر آمد، سحر آمد، خبر آمد، خبر آمد که شد از آب تهی رود سماوه، شده چون دامن تفتیدة صحرای قیامت کف دریاچة ساوه، خبری تازه به گوش و رسد از غیب سروش و شده آتشکدة فارس خموش و عجبا اینکه فرو ریخته یکباره به هم کنگرة کاخ مدائن، نفس پادشهان حبس شده در دل و گشتند همه لال ز گفتار، به امر احد خالق دادار، دگر راه سماوات به شیطان شده مسدود، بتان یکسره بر خاک فتادند و نگویند مگر ذکر خداوند و رسول دو سرا را.

عرش و فرش و ملک و آدمی و کوه و در و دشت و یم و قطره و مهر و مه و سیاره و منظومة شمسی و کرات و همه افلاک الی این کرة خاک ز برگ و بر و ریگ و حجر و شاخه و نخل و ثمر و بام و در و مرد و زن و پیر و جوان، ابیض و اسود، همه گویند درود و صلوات از طرف ذات خداوند تبارک و تعالی و همه عالم خلقت، به خصال و به کمال و  به جلال و به جمال و قد و بالای محمد که خداوند و ملایک همه گویند درودش، همه خوانند ثنایش، همه مشتاق لقایش، همه عالم به فدایش، همه مرهون عطایش، که خدا خلق نموده است به یمن گل رویش فلک و لوح و قلم را، ملک و جن و بشر را و همه ارض و سما را.

چار ماه است که گردیده به تن آمنه را جامة ماتم، به رخش هاله­ ای از غم، غم عبدالله والا گهرش، شوهر نیکو سیرش، اشک روان از بصرش، اشک نه خون جگرش، خون نه که یاقوت تَرش، بود یکی غنچه از آن لالة پرپر ثمرش، داشت چو جانی به برش، بلکه ز جان خوب ترش، مونس شام و سحرش، تا که شبی دید همان مادر دلباخته در خواب، که در دست گرفته است گلی خرم و شاداب، که برده است ز گل­های دگر آب، نظر کرد بر آن لالة فرخنده که برگشت، یکی قرص قمر گشت، به یک لحظه پسر گشت، نکوتر ز پدر گشت، چو بیدار شد از خواب، خوش و خرم و شاداب، دلش شد ز شعف آب، به یاد آمدش این نکته که نه ماه تمام است، مه حُسن ختام است، رسیده مه میلاد گرامی پسرش، بر رخ قرص قمرش خندد و بی­ پرده کند سیر تماشای خدا را.

لحظه­ ها بود بر آن مادر فرخندة افراشته اقبال، بسی بیشتر از سال، شب و روز زدی طایر جانش ز شعف بال، که کی جلوه کند از صدف آن گوهر اجلال، که یک بار دگر نیمه­ شبی خواب ربودش، همه شد نور وجودش، ز عنایات خداوند ودودش، عجبا دید که خورشید ز پهلوش درخشید و فروغ ابدیت به جهان یکسره بخشید، به ناگه دُر پاکش ز صدف داد ندا، کای صدف گوهر یکتای خدا، مادر انوار هدی، خیز که هنگام فراقت به سر آمد، شب تنهایی و اندوه و غمت را سحر آمد، شب میلاد گل گلشن هستی به نجات بشر آمد، چه مبارک سحری بود که ناگاه به هم درد فشردش شبی آرام در آن حجرة خاموش نه یاری نه قراری، تک و تنها ز دم احمدی خویش پراکنده در امواج فضا عطر دعا را.

دگر از درد گل انداخته رخسار نکویش، شده انوار خداوند فروزنده ز رویش، نگهش سوی سما بود و همه محو خدا بود که سقف حرمش لاله صفت باز شد و لحظة اعجاز شد و با خبر از راز شد و دید در آن درد و الم چار زن پاک، تو گویی که رسیدند ز افلاک و همانند ندارند به روی کرة خاک، یکی حضرت حوا و دگر مریم عذرا و دگر هاجر و سارا، همه مبهوت جلالش، همه بر دور جمالش، همه دیدند مقامش، همه گفتند سلامش، بگرفتند در آغوش چو جانش، زهی از عزت و شأنش، نگه هاجر و سارا به گلستان رخ حور نشانش، که در آن لحظه کف دست به پهلوش کشید از دو طرف مریم عذرا که به یکباره به پا خواست صدای خوش تکبیر ز کوه و شجر و دشت و دَرِ مکه، جهان غرق در انوارالهی شد و دیدند که مرآت جمال احد قادر سرمد، مدنی مکی ابوالقاسم ­و­محمود­ و­محمد، نبی اُمّی خاتم، به ­روی­ دامن مریم ز فروغ رخ خود کرد منور همه جا را.

بشنوید از دو لب آمنه آن مادر فرخندة احمد که چو بگذاشت قدم بر کرة خاک محمد، ز رخش نور عیان گشت و فروزنده از آن نور جهان گشت، که با جلوة ماه رخ او دیدمی از دور قصور یمن و شام و به گوش آمدم از جانب معبود ندایی که الا آمنه زادی پسری را که بود از همة خلق سرآمد، که بود آینة طلعت ذات احد قادر سرمد، که بود کنیه ابوالقاسم و نام احمد و محمود و محمد که در آن حال همان چار زن پاک، تن خوب­تر از جان ورا شسته به إبریق بهشتی، پس از آن مریم عذرا به یکی حلّة زیبای بهشتیش بپوشاند و لب خویش به لبخند گشودند و سلامش بنمودند و ستودند مقام و شرف و عزت آن پاک­ترین عبد خداوند نما را.

استاد غلامرضا سازگار
+ نوشته شده در  90/11/19ساعت 14:54  توسط شبیر  | 

بحر طويل حضرت رقيه س

کیستم من دُر دریای کرامت، ثمر نخل امامت، گل گلزار حسینم، دل و دلدار حسینم، همه شب تا به سحر عاشق بیدار حسینم، سر و جان بر کف و پیوسته خریدار حسینم، سپهم اشک و علم ناله و در شام علمدار حسینم، سند اصل اسارت که درخشیده به طومار حسینم، منم آن کودک رزمنده که بین اسرا یار حسینم، منم آن گنج که در دامن ویرانه یگانه دُر شهوار حسینم، به خدا عمة ساداتم و در شام بلا مثل عمو قبله حاجاتم و سر تا به قدم آینه‌ام وجه امام شهدا را.

بند دوّم

روز عاشور که در خیمه پدر از من مظلومه جدا شد، به رخم بوسه زد و اشک فشان رو به سوی معرکة کرب و بلا شد، سر و جان و تن پاکش همه تقدیم خدا شد، به ره دوست فدا شد، حرم الله پر از لشکر دشمن شد و چون طایر بی‌بال پریدم، گلویم تشنه و با پای پیاده به روی خار دویدم، شرر از پیرهنم شعله کشید و ز جگر آه کشیدم که سواری به سویم تاخت و با کعب سنان بر کمرم زد، به زمین خوردم و خواندم ز دل خسته خدا را.

بند سوّم

شب شد و عمه مرا برد، سوی خیمه و فردا به سوی کوفه سفر کردم و از کوفه سوی شام بلا آمدم و در وسط ره چه بلاها به سرم آمد و یک شب ز روی ناقه زمین خوردم و زهرا بغلم کرد و سرم بود روی دامن آن بانوی عصمت به دلم شعله آهی که عیان گشت سیاهی و ندانم به چه جرم و چه گناهی به جراحات جگر زخم زبانش نمکم زد، دل شب در بغل حضرت زهرا کتکم زد، پس از آن دست مرا بست و پیاده به سوی قافله آورد، چه بهتر که نگویم غم دروازه شام و کف و خاکستر و سنگ لب‌بام و ستم اهل جفا را.

بند چهارم

همه شب خون به دل و موج بلا ساحل ما شد که همین گوشة ویرانه‌سرا منزل ما شد، چه بگویم که چه دیدم، چه کشیدم، همه شب دم به دم از خواب پریدم، پس از آن زخم زبان‌ها که شنیدم، چه شبی بود که در خواب جمال پسر فاطمه دیدم، چو یکی طایر روح از قفس جسم پریدم، به لبش بوسه زدم دور سرش گشتم و از شوق به تن جامه دریدم، دو لبم روی لبش بود که ناگاه در آن نیمه شب از خواب پریدم، زدم آتش ز شرار جگرم قلب تمام اُسرا را.

بند پنجم

اشک در دیده و خون در جگر و آه به دل، سوز به جان، ناله به لب، سینه پر از شعله فریاد، زدم داد که عمه پدرم کو؟ بگو آن کس که روی دامن او بود، سرم کو؟ چه شد آن ماه که تابید در این کلبه احزان و کشید از ره احسان به سرم دست نوازش همه از ناله من آه کشیدند و به تن جامه دریدند که ناگه طبقی را که در آن صورت خورشید عیان بود نهادند به پیشم که در آن رأس منیر پدرم بود، همان گمشده قرص قمرم بود، سرشکش به بصر بود و به لب داشت همی ذکر خدا را.

بند ششم

چه فروزان قمری بود، چه فرخنده سری بود رخ از خون جبین رنگ، به پیشانی او جای یکی سنگ، لب خشک و ترک خوردة او بود کبود از اثر چوب به اشک و به پریشانی مویش که نگه کردم و دیدم اثر نیزه و شمشیر به رویش بغلش کردم و با گریه زدم بوسه به رگ‌های گلويش نگهش کردم و دیدم دو لبش در حرکت بود به من گفت عزیز دلم اینقدر به رخ اشک میفشان و مزن شعله ز اشک بصرت بر جگرم، آمده‌‌ام تا که تو را هم ببرم، از پدر این راز شنیدم ز دل سوخته یک «یا ابتا» گفتم و پروازکنان سوی جنان رفتم و دیدم عمو عباس و علی‌اکبرِ فرخنده لقا را.

بند هفتم

حال در شام بوَد تربتِ من کعبه حاجات، همه خلق به گرد حرمم گرم مناجات بیایید که اینجاست، پس از تربت زینب حرم عمه سادات، همانا به کنار حرم کوچک من اشک فشانید، به یاد رخ نیلی شده‌ام، روضه بخوانید به جان پدرم دور مزار من مظلومه بگردید و بدانید که با سن کمم مادر غمخوار شمایم، نه در این عالم دنیا که به فردای قیامت به حضور پدرم یار شمایم، همه جا روشنی چشم گهربار شمایم، همه ریزید چو «میثم» ز غمم اشک که گیرم همه جا دست شما

استاد غلامرضا سازگار
+ نوشته شده در  90/10/07ساعت 17:1  توسط شبیر  | 

بحر طویل ولادت امام حسن مجتبی ع

امامم به خدا ماه زمان است  انيس بي کسان است
ولايش به دلم دُرّ گران است کريم مهربان است
که عشقش به دل شيعه روان است  به هر غصه خزان است
جوان اول اهل جنان است به جود و به کرم فوق بيان است
که حسرت به دل پادشهان است
به پشت در او حاتم طايي پي يک لقمه ي نان است
نگو که بي نشان است حريم گنبدش تا آسمان است
امير لا مکان است به صلحش فاتح کل جهان است معاويه ز دستش در فغان است


خدا دوخته بهر تو عبايي عمامه و قبايي به رويش بنوشته که تو سلطان سخايي
امام مجتبايي اميدم به صف روز جزايي و عزيز مرتضايي کريم اوليايي
به قلب انبيايي نواي بي نوايي و اميد دل زينب به صف روز جزايي
به صبرت پايه ريز کربلايي همه عشق مه غار حرايي
تو قبله به صفا و مروه و نور و منايي کرم را تو خدايي
امام حضرت خون خدايي به حق جلوه نمايي شده شخص اباالفضل علي تو را فدايي 


همه عالم امکان همه شمس و مه و باد و مه و نسيم و طوفان
همه در صف پيمان   يهودي ومسيحي و مسلمان
همه سائل و سلطان ز آدم تا سليمان ز عيساي نبي تا به خليل و پور عمران
جميعاً ز رسولان همه ز نسل انسان به هر کاخ و به ويران
  و حتي عالم وحش ز حيوان به پاي سفره ي لطف حسن گرديده مهمان
بود رحيم و رحمان خوش آوازترين قاري قرآن
رود خنده کنان گريه کنش به باغ رضوان
فساد و فتنه ي جنگ جمل را داده پايان


نديدي به جمل که او چها کرد رضا قلب خدا کرد
شعف در دل خسته ي علي مرتضي کرد
دوباره زنده ياد لافتي کرد عجب گرد و غباري در آن جنگ به پا کرد
اهانت به دل عايشه را حسن روا کرد
حسن محمل او را به يدش ماتمسرا کرد
بگو الله اکبر که چار پاي شتر را او جدا کرد علي را به رخ دشمن او قبله نما کرد
بگويم حرف آخر جمل را مجتبي کرببلا کرد
رضا تاجيک

+ نوشته شده در  90/05/25ساعت 18:56  توسط شبیر  | 

بحر طویل حضرت زهرا س

صحنۀ محشر کبراست خلایق همه در محکمۀ عدل خداوند حکیم و همه در وحشت و اندوه عظیمند، هراسان همه از خشم جحیمند، گریزد پسر از مادر و مادر ز پسر، خلق همه منتظر اجر و صوابند و عقابند و حسابند و کتابند و عتابند و خطابند، نه راهی که گریزند ز تعقیب گناهی، نه امیدی نه پناهی، همه در محکمۀ عدل الهی همه جا رفته فرو یکسره در کام سیاهی، امم و خیل نبیّین، همه در جوش و خروشند و ستادند و به گوشند که شاید شنوند از طرف ذات خدا، حکم خدا را.

اُممِ گشته پناهنده به نوح و به خلیل‌الله و موسی و مسیح و به سلیمان و به داوود نبیّین همه گویند که ماراست نگه جانبِ پیغمبر اسلام، محمّد که بوَد احمد و محمود، به جز او و وصیش علی آن حجت معبود، کسی مظهر لطف و کرم خالق دادار نباشد، همه با چشم گهربار، گریزند سوی احمد مختار، که ای رحمت تو سایه فکنده به سر خلق گنه‌کار، مگر لطف تو گردد همه را یار، نگاهی که رهانی تو از این دایرۀ وحشتِ عظما دل ما را.

در آن حال محمّد سخن آغاز کند، دست دعا باز کند، با احد لم یزلی راز دل ابراز کند، از جگر آواز کند، بار خدا فاطمه‌ام کو همه دارند به من دیده و من دیده گشودم به سوی عصمت داور که ثنایش شده از جانب تو سورۀ کوثر که تو خواندیش ز لطف و کرمت حضرت صدیقۀ اطهر، همه امید رسول است، بتول است، بتول است، و بوَد پاک و مطهر نفس خلق به سینه شده حبس و همه مبهوت و پریشان، همه با دیدۀ گریان که ندا می‌رسد از خالق منان همگی چشم بپوشید ز وحشت، نخروشید که آید به سوی عرصۀ محشر، ثمرِ نخلِ دل پاک پیمبر، همه هستِ علی آن هستیِ داور، همه بینید جلال و شرف و عزت ناموس خدا را.

قیامت بوَد آن‌لحظه که زهرا به سوی حشر بیاید، به روی خلق ز لطف و کرمش دیده گشاید، نه دل احمد و حیدر که دل از دوست و دشمن برباید، به لبش خندۀ عفو و به سرش تاج شفاعت، به کفش برگۀ آزادی و دندان رسول‌الله و پیشانی بشْکافتۀ حیدر و خون جگرِ نورِ دو عینش، حسن و جامۀ خونین حسین ابن علی دست ابوالفضل علمدار، دو مظلوم دگر محسن ششماهه و قنداقه خونین علیْ‌اصغر و جبریل امین پیش روی ناقه و پشت سر او حضرت میکال دو سوی دگرِ او ملک‌الموت، سرافیل به تعظیم و به تجلیل و به تکبیر و به تسبیح و به تهلیل، فزون از عددِ اهل قیامت، ملَک آیند و ستایند همه حضرت امّ النّجبا را.

پس آنگاه ندا می‌رسد از ذات خداوند که محبوبۀ من، فاطمه امروز بخواه آنچه که خواهی، ز چنین طرفه ندا فاطمه را اشک، روان گردد و گوید که الهی اگر امروز مرا اشک روان است به صورت، تو گواهی که فقط عاشق دیدار حسینم، که رسد باز ندا از طرف ذات خداوند که یا فاطمه ای دخت پیمبر، بگشا دیدۀ خود را به سوی عرصۀ محشر نگه فاطمه افتد به یکی پیکرِ بی‌سر که بود پاره‌تر از لالۀ پرپر همه اعضاش جدا گشته ز شمشیر و ز خنجر، زده خون یکسره فواره ز رگ‌های گلویش، جگر فاطمه خون گردد و آهی کشد از سینه که محشر بخروشد به ستوه آورد از نالۀ خود ارض و سما را.

اهل محشر همه با فاطمه فریاد برآرند، چنان اشک ببارند که در حشر شود باز بپا محشر دیگر، ز خدا باز ندا می‌رسد ای فاطمه بار دگر از ذات خداوند تعالی بطلب حاجت خود را و بخواه آنچه که خواهی، نگه فاطمه بر حنجر صد چاک حسین است و دو دستش به دعا، گرید و گوید به خدای ازلی: بار خدا حاجت من نیست به جز آن که ببخشی ز کرم خیلِ محبّان من و شوهر مظلوم مرا، باز ندا می‌رسد از حضرت معبود که ای نور دل احمد و محمود، به عزّت و جلالم به تو آنقدر ببخشم که تو راضی شوی از من، به خدا می‌سزد آن روز خدا خلقت خود را به همان سیلیِ سختی که به یاس رخ زهرا اثرش ماند، ببخشد که همان لطمه شرر زد جگر اهل ولا را.

بگشا دیده و الطاف و عنایات و کرم بین که همان عصمت داور که همان روح دو پهلوی پیمبر، که همان آینۀ احمد و حیدر، چو نهد پای به محشر، همه بینند چو مرغی که کند دانه ز خاشاک جدا، جمع کند جمله محبان خودش را و منادی خداوند ندا می‌دهد: ای اهل قیامت! همگی پیش به پشت سر زهرا همه پویند به گلزار جنان همره صدیقه اطهر، به جز آنان که شکستند میان در و دیوار، زکین پهلوی او را، نه فقط پهلوی او، سینۀ او، بازوی او را و گروهی که ستادند و نکردند در آن عرصۀ غم یاری او را و گروهی که گشودند به آتش در کاشانۀ او را و گروهی که شکستند درون صدف سینه در آن واقعه دردانۀ او را و هم آنان که شکستند نمکدان و گرفتند ندیده نمکش را و هم آنان که گرفتند پس از رحلت پیغمبر اکرم فدکش را و هم آنان که پس از فاطمه کشتند حسین و حسنش را و هر آن کس که به اولاد علی ظلم کند تا صف محشر، و هم آنان که گرفتند به جز راه ولایت، ره عصیان و خطا را .

                                                         حاج غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  90/02/14ساعت 17:15  توسط شبیر  | 

بحر طویل حضرت زهرا س

شهر زیبای مدینه شده آبستن صد فتنه و بیداد که تا حشر به گردون رود از حنجرة اهل ولا ناله و فریاد که در ازمنة دهر ندارد کسی این حق کشی و ظلم و ستم یاد شرافت ز میان رفته قرار از دل و جان رفته گل آرزوی ملت اسلام به تاراج خزان رفته محمد که بود جان گرامی جهان ها ز جهان رفته مدینه شده خاموش فضا گشته سیه پوش عجیب است که بعد از دو مه و نیم غدیر نبوی گشته فراموش در فتنه شده باز و سقیفه شده آغاز، عدالت ز جفا خانه نشین گشته، بیدادگری سر به در آورده، مولای دو عالم شده بی یاور و در خانة در بسته گرفته ز الم زانوی غم در بر و بر غربت اسلام کشد از دل پر غصة خود آه که آتش زده با شعلة فریاد درون ارض و سما را

 ***

 آب غسل و کفن ختم رسل خشک نگردیده که قرآن شده پامال و فراموش شده حرمت پیغمبر و دین و علی و آل گروهی که شده بندة دجال ستادند در بیت خداوند تبارک و تعالی به درون کینة مولا نه حیایی و نه شرمی ز رسول و علی و حضرت زهرا، عوض دستة گل شاخة هیزم به سر شانه نهادند، در خانه ستادند ز بیداد زبان را به جسارت بگشادند که هان یا علی از چیست که در خانه نشستی، در از قهر به روی همه بستی، اگر این لحظه در خانة خود را نگشایی نیایی به سوی مسجد و بیعت ننمایی، همه آتش بفروزیم و در خانه بسوزیم، بسوزیم حسین و حسن و فاطمه ات را که از این شورش و تهدید تن زینب و کلثوم و حسین و حسن و فاطمه لرزید، کشیدند ز دل ناله که ای ختم رسل سر به درآور ز دل خاک و ببین غربت ما را

***

در آن حادثة شوم به اذن علی آن رهبر مظلوم که مظلومی او تا ابدالدهر بود بر همه معلوم، مه برج حیا فاطمه آمد پس در گفت که ای قوم ستمکار به جرأت شده با ذات خدای احد قادر دادار، پس از رحلت پیغمبرش آمادة پیکار، چه خواهید ز آل نبی و شیر خدا حیدر کرار، ندیدید که ما در غم پیغمبر اکرم همه هستیم عزادار، دریغا که همان عهدشکن های دو روی همه غدار عوض شرم و حیا پاسخشان شد شرر نار، ز بیت¬الحرم وحی بر آمد شرر و دود سوی گنبد دوار، خدا داند و زهرا که چه رخ داد میان در و دیوار، چه با فاطمه از آن لگد و ضربت در شد به هواداری او محسن ششماهه سپر شد به خدا زودتر از مادر مظلومة خود گشت فدا شیر خدا را

***
 نفس فاطمه از درد درون قفس سینة افروخته پیچید که می خواست شود زیر و رو از نالة او شهر مدینه که به هم ریخت نظام فلک از نالة یک یا ابتایش چه بگویم که سخن در جگرم لختة خون گشته و انگار که بازوم شکسته است و یا درد کنم در دل و در سینه و در پهلویم احساس و یا مانده به رویم اثر سیلی و انگار که پشت در آن خانه ز شلاق ستم گشته تنم یکسره مجروح نه آخر مگر از آب و گل فاطمه کردند مرا خلق، نباشم به خدا شیعه اگر حس نکنم آن همه دردی که فرو ریخت به جان تن زهرا به تن پاک و شریفی که محمد زده گل بوسه چو آیات خدا بر همه اعضاش به قرآن بود این درد درون تن ما تا پسرش مهدی موعود بیاید شرر آتش جان و دل کل محبان علی را بنشاند ز عدو دادِ دل مادر مظلومة خود را بستاند، بگشایید به تعجیل ظهورش همه شب دست دعا را

***
 به خدایی خداوند در این صحنة ایجاد علی دوست¬تر از فاطمه نبود به پیمبر قسم از فاطمه بایست بگیریم همه درس ولایت، به علی دوستی فاطمه سوگند بخوانید به تاریخ و ببینید که با پهلوی بشکسته و بازوی ورم کرده و با سقط جنینش ز فشار در و دیوار و کبودی رخ چون گل یاسش به دفاع علی از جا حرکت کرد سپس یک تنه استاد و ندا داد که من در دل دشمن تک و تنها به علی یاور و یارم، نگذارم نگذارم که شود یک سر مو از سر او کم، منم و مهر و ولایش سر و جانم به فدایش، ز ازل گفتم و گویم که علی هست من و من همه اویم به خدا یا که علی را به سوی خانه برم یا که چو شش¬ماهة خود کشته در این راه شوم این من و این بازو این صورت و این سینه و این محسن مظلوم، بگیرم جلو فتنه و بیداد شما را

***
بعد از این فاجعه شد دست ستم باز و دگر کشتن اولاد علی تا ابد الدهر شد آغاز شروعش ز در خانة زهراست سپس کشتن مولا پس از آن قتل حسن پس از آن فاجعة کرب و بلا ریختن خون حسین ابن علی بود و جوانان بنی هاشم و هفتاد دو سرباز رشیدش پس از آن کودک شش ماهة معصوم شهیدش چه شهیدان عزیزی که از این سلسله تقدیم خدا گشت یکی مالک اشتر یکی عمار یکی میثم تمار یکی حجر و رشید است و سعید ابن جبیر است هزاران و هزاران و هزاران تن از اینان که بریدند سر از پیکرشان فرقة اشرار به این جرم که بودند طرفدار علی حیدر کرار و هنوز از دم شمشیر سقیفه به ستم خون محبان علی ریزد و ریزد مگر آن روز که مهدی بستاند ز عدو داد تمام شهدا را
+ نوشته شده در  89/10/04ساعت 18:9  توسط شبیر  | 

بحر طویل ترکی فارسی

بارالها سلام
سنه من هر نه تقاضا الیرم، هر نه تمنا الیرم، هر چقدر جیغ می‌کشم، داد می‌زنم، عربده آغاز الیرم، اصلاً بیلمیرم که تو کجایی؟ ایلده خالق مائی و سراغ من بیچاره نیائی! من اگر نیکم اگر بد، تو خودت یاقچی بیلیر سن، که منم نوکرت هستم.
بایرام الوبدر، نه مصیبت نه حواسی، نه لباسی نه پلاسی، تو که ارباب جمیع بشری، ویر منه آخر خبری. منه بیر یاقچی جواب ویر.

های کیشی
سنه بو پرونده لری هرنقدر سر زدم، آخر ابداً نام تو اینجا ندیدم. تو کجا بنده مایی، که قاچاق روی زمین سر به هوایی؟
صبح شنبه یه شناسنامه یکی هم ورقه سابقه سوء، ۳ تومن تمبر بچسبان بفرست عرش الهی. تا ببینند روسا، نیک ببینند و بگردند، که اگر سابقه ات تیره نباشد، سره دستور وریرم، بیر یره پنهان بشوی!

+ نوشته شده در  89/08/19ساعت 18:47  توسط شبیر  | 

فرشته ای بی بال

بچه ای خوشگل و خوش صحبت و شیرین حرکت رفت ز پیش در خود به بر مادر و پرسید: فرشته به که گویند و چه شکل است سر و صورت او؟ گفت که: بر عرش برین پیش خداوند مبین هر شب و هر روز به صد شور و به صد سوز گروهی ملکوتی همه سرگرم رکوعند و سجودند و خداوند عطا کرده دوتا بال بدانها و فرشته به همین طایفه گویند که پیوسته کنند از دل و جان سجده خدا را.
بچه قدری متحیر شد و پرسید که: پس علت آن چیست که این کلفت ما بال ندارد؟ مگر او غیر فرشته است؟ اگر غیر فرشته است چرا چون پدرم زد به رخش بوسه بدو گفت: روی تو به از فرشته است؟ بگو علت آن چیست که حق بال نکرده است عطا کلفت مارا؟
مادر این حرف چو بشنید به خشم آمد و فهمید که آقا دلش اندر گرو عشق رخ کلفت شوخ است و عدوئی چو هوو بهر سیه بختی او نقشه کند طرح و از دلو جان شیفته اش صیغه کند بهر خود آن مه لقا را
زین سبب گفت بدان بچه که: این کلفت ما نیز فرشته است وز آنهاست که بی بال پرد سوی هوا تا دو سه ساعت دگر از خانه ی ما می رود آن گاه نشان می دهمت پر زدن و رفتن آن بی سر و پا را.
ابوالقاسم حالت
+ نوشته شده در  89/08/19ساعت 18:44  توسط شبیر  | 

بحر طویل عروسی حضرت زهرا س و حضرت علی ع

به بزم انبیا امشب نشاط دیگری پیداست، می‌بینم گل لبخند شادی بر لب آدم، تو گویی با ادب بستند صف، پیغمبران از نوح و ابراهیم و اسحاق و کلیم الله و روح‌الله و یعقوب و جناب یوسف و داود و فرزندش سلیمان در کف هر یک گلی از آیه‌های نور و آوای مبارک بادشان بر لب که ای مولا مبارک باد بر قد رسایت خلعت شادی و اوج تخت دامادی، مبارک باد ای جان محمّد وصل زهرایت، چه نیکو همسری بخشیده ذات حقتعالایت، که باشد روح پاک و بضعه پیغمبر اکرم.
****

 سماوات العلی امشب همه دریای نورند و ملایک شاد و مسرورند و عالم سینۀ سینا و دل‌ها محفل طورند، جبریل امین از جانب دادار منان آمده در محضر پیغمبر اکرم، پیام آورده از حق با سلامی گرم بر احمد که ما در آسمان خواندیم اول خطبۀ عقد امیرالمؤمنین و دخترت زهرای اطهر را، تو باید در زمین اینک ببندی عقد آنان را، دو خورشید فروزان را، دو دریای خروشان را، دو روح پاک ایمان را، دو وجه ذات منان را، دو جان را و دو جانان را که پیش از آفرینش این دو را حق خوانده کفو هم.
محمّد از امین وحی چون بشنید این فرمان گل، لبخند او بشکفت همچون لاله در بستان، به مسجد آمد و بگذاشت پا بر عرشۀ منبر، فرو بارید از یاقوت لب با این کلام دلنشین گوهر، به امر حضرت داور، الا یا مسلمین از مرد و زن از اکبر و اصغر، هم اینک من به امر حضرت پروردگارم عقد بستم دخترم زهرا و حیدر را دو کفو نیک اختر را، دو روح روح‌پرور را، دو شمع نورگستر را، دو دریا را دو گوهر را، دو هم سنگ و دو همسر را، که بسته پیشتر از آفرینش عقدشان را خالق عالم.
****
چو بشنیدند از ختم رسل این مژده را یاران، زمین شد از گل لبخند اصحاب رسول الله گلباران، زنان تبریک‌گو بر فاطمه، مردان، مبارک باد می‌گفتند بر مولا محمّد بود و زهرایش، علی بود و تجلایش، تمام قدسیان تسبیح گو تهلیل خوان تکبیر می‌گفتند و می‌گشتند دور این زن و شوهر، خداوند تعالی تهنیت می‌گفت بر پیغمبر و بر حضرت صدیقه و بر حیدر و بر شیعۀ مولا علی تا دامن محشر همه بودند مسرور از همه مسرورتر بودی دل نورانی پیغمبر خاتم.
****
پس از چندی زمان بگذشت و ایام عروسی آمد و خورشید عصمت را برِ این ماه می‌بردند و می‌خواندند حوران آیت الکرسی و قدر و کوثر و یاسین و نور و آیۀ تطهیر و می‌بودی زمام ناقه‌اش در دست جبرائیل و دنبال سر او قل هوالله احد می‌خواند اسرافیل و گل از بال خود می‌ریخت میکائیل و جان فرش رهش می‌کرد عزرائیل و داماد ایستاده بر در خانه که با دست یداللهی ز خورشید جمال عصمت حق پرده بردارد، بخواند با تماشای جمال کوثر خود سورۀ مریم.
****
فرود آمد عروس از ناقه و بگذاشت پا در خانۀ مولا، علی محو تجلایش، خدا در نور سیمایش، نبی از فرق تا پایش، به لب ذکر خداوند تعالایش که یکباره نگاهش بر در و دیوار آن بیت گلین افتاد از آیندۀ خود کرد یاد و با زبان دل دمادم یا علی می‌گفت، گویی باعلی می‌گفت: منم تا پای جان یارت منم یار فداکارت، شهید پای دیوارت، میان آن همه نامرد تنها مرد ایثارت، تو گر خواهی بود آرایش من چهرۀ نیلی از امشب همسرت باشد برای یاریی‌ات آمادۀ سیلی، وجودم چاه غم‌هایت فدایت باد زهرایت، مقاوم در کنارت ایستادم تا ابد چون کوه مستحکم.
****
کجایی فاطمه بنت اسد تا بنگری امشب عروست را، بیا ای مادر مولا! بزن گلبوسه بر روی امیرالمؤمنین و بر عروست حضرت زهرا خدیجه ای سلام حق فزون بادا ز اعدادت کجایی تا ببینی گشته وجه‌الله دامادت، تو هست خویش را در یاری دین خدا دادی، نه هستی، بلکه جان خویش را در دست بنهادی، تو زهرا بر علی زادی، چو هست خویش در راه خدا دادی، خدا هم هست خود را بر تو بخشیده همانا دختری دادت چو زهرا و همانند علی بخشید دامادت چه دامادی که ذات پاک حق جان رسولش خواند و جان خلق عالم باد قربانش چه قابل سر که بر خاک قدوم او نهد «میثم».

شاعر: غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  89/08/19ساعت 18:22  توسط شبیر  | 

بحر طویل ولادت حضرت عباس ع

بند اول
شب سوم چو رسید از مه شعبان، مه عترت، مه قرآن، چه مبارک سحری بود که خورشیدِ جمال پسرِ فاطمه یکباره درخشید،

ادب بین که شب چارم شعبان، پی آن ماهِ فروزنده عیان گشت ز بـرج شـرف و غیـرت و ایثار، بـه بیت علـی آن حجت دادار،

مهِ ام‌ِبنین حضرت عبـاس علمـدار، قضـا گفت که ایـن است همـان شیـرخروشانِ علی حیدر کرار، قدر گفت که این است به خیل شهدا سرور و سالار، فلک گفت بشر یا ملک است این؟ زهی از این گل رخسار که بخشید صفا چشم و دل اهل صفا را


بند دوم
هله ای فاطمۀ دوم مولا! صدف بحر تولا! گهرت باد مبارک! توئی آن نخل ولایت، که بود میوۀ نابت قمر برج هدایت، دُر دریای عنـایت،

ثمرت بـاد مبارک، قمـرت بـاد مبـارک! گـلِ رخسـارِ گرامی پسرت باد مبارک! ز عـلی بـاد سلامی به بلندای تجلّای ولایت به تو ولالۀ یاس تو و مـاه رخ عباس که سرمست حسین است، که پا‌بست حسین است، همه هست حسین است، بگو دست حسین است، ببین در رخ نورانی او هیبت و اِجلال علی شیرخدا را.


بند سوم

الا حور و ملک!جن و بشر!خلق سماوات و زمین! جشن بگیرید که امشب علی و فاطمه و فاطمۀ ام‌بنین و حسن و شخصِ حسین‌‌بن‌علی جشن گرفتند و همه وصف ابوالفضل علمدار سرودند،

همه چشم به عباس گشودنـد و همه حمد خـداونـد نمودنـد که در باغ ولا،دسته گلِ یاس خوش آمد پسر شیرخدا حضرت عباس خوش آمد! صلوات علی و فاطمه بـر ماه جمالش، بـه جلالش، به کمالش، به خصالش، به دو ابروی هلالش، ز رسول الله و آلش بفشانید به پایش گهر مدح و ثنا را.


بند چهارم
نشنیدید که قنداقۀ آن ماه جبین در بغلِ ام‌بنین بود؟ چو خورشید که بر بام زمین بود، تو گوئی که مگر در بغل فاطمۀ بنت اسد، حیدر کرار، علی شیر خداوند مبین بود،

که آن مادر فرخنده چو یک اختر تابنده که دور سر خورشید بگردد، به ادب آمد و گرداند بـه دور سر ریحانۀ زهرا قمرش را و نـدا داد که ای نـور دل فـاطمه عبـاس عزیزم به فدایت نگهش کن که بـوَد یارِ تو و سرور و سالار، تمام شهدا را.


بند پنجم
همه دیدند که قنداقۀ عباس بود بر سر دست اسدالله چو خورشید که گیرد به بغل ماه و زند بوسه بـه پیشانی و دستش، پس از آن یاد کند در شب میـلاد وی از صبح الستش که فـدای پسر فاطمه گردد سر و جان و تن و دستش،

و کند یـاد علمـداری و سقائی و فرماندهی کل قـوایش، ادب و عشـق و وفـایش، شـرف و صـدق و صفایش، بـه زمین آمـدن از عـرش خدا، قـامت رعنا و رسایش، عجبا دید در آن چهره همه واقعۀ کرب و بلا را.


بند ششم
ای نبی خوی و علی صولت و زهرا صفت! آیینۀ حلم حسن و دیدۀ بیدار حسینی! تویی آن ماه که خود غرق در انوار حسینی، نه فقط در شب عاشور و صف کرب و بلا، کز شب میلاد گرفتار حسینی،

همه جا یار حسینی پسر شیرخدائی و علمـدار حسینی، تـو ابـوفاضل و فرمانده انصار حسینی، ز خداوند و ملایک ز رسولان و امامان و شهیدان الهی، همه دم باد درودت، همه جا باد سلامت که رساندی به کمال از ادب و غیرت و جانبازی خود دوستی و عشق و وفا را.


بند هفتم
تو یم غیرت و ایثار و وفائی که پیمبر به تو نازد، تو به بی دَستی خود دست خدائی که علی ساقی کوثر بـه تـو نازد، تـوئی عباس که صدیقۀ اطهر به تو نازد، حسن آن حجت داور به تـو نازد،

تو همان یار حسینی که حسین ابن علی در صف محشر به تو نازد ، تو همان میر سپاهی که همانا علی اکبر بـه تـو نـازد، تـوئی آن سـاقی بی آب که حتی علی اصغر به تو نازد، پسر ام‌بنین استی و بیش از همه مادر به تو نازد، که تو کردی به صف کرب و بلا یاری مصباح هدا را.


بند هشتم
تو همان ماه بنی هاشم و شمع شهدائی تو به دریای عطش با جگر تشنۀ خود آب بقائی، تو کنار حرم خون خدا صاحب ایوان طلائی،

تو به بی‌دستی خود از همگان عقده گشائی، تو فراتر ز تمام شهدا روز جزائی، حرمت علقمه، خود کعبۀ ارباب دعایی، تو حسینِ دگرِ فاطمه، تـو خون خدائی، بـه خدا صاحب لطف و کرم و جود و سخائی،

تـو همان باب حوائج، تو همان بحر عطائی، تو امید همه عالم تو چراغ ره مائی، تو علمداری و فرماندۀ کل شهدائی، چه شود دست بگیری ز کرم" میثم" افتاده ز پا را؟

غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  89/04/24ساعت 18:58  توسط شبیر  | 

بحر طویل از حرم تا گودال

کیست این پای کشیده ز همه هست و گرفته سر و جان را به سر دست و به جانان شده پا بست و ز صهبای وصال آمده سر مست و گذشته ز تن و جان و سر و افسر دخت و پسر و همسر و هفتاد و دو یار و نفسش سوخته از سوز عطش حنجره‌اش خشک و دلش آتش و چشمش شده دریا نگه دوخته بر نیزه و شمشیر سراپا شده از چار طرف پیکر پاکش سپر تیر و پیامش همه تهلیل و کلامش همه تکبیر به مرآت جمالش شده تفسیر کتاب الله اکبر به گمانم که خداوند بود پیش‌رو و پشت سرش خیل رسولان مکرم، سپهش یوسف و یعقوب و مسیحا و کلیم است و ذبیح است و خلیل‌الله و آدم به سرش سایه پیغمبر اسلام و یمینش ملک آب و یسارش ملک خاک و مطیعش ملک نار و مریدش ملک باد وزنند از جگر سوخته فریاد که: ای بر تو سلام از طرف خلق و خدا باد بده اذن که یک لحظه بگیریم و ببندیم، بکوبیم و بسوزیم سر و جان و تن این قوم دغا را.

پاسخ از آن دو لب خشک و از آن حنجره سوخته آمد که: الا ای همه عالم هستی ملک و جن و بشر ای همه پیغامبران بر سر تسلیم بمانید به ذات احد خالق دادار به پیغمبر مختار به پیشانی خونین علی حیدر کرار به قرآن و به قدر و شرف عترت اطهار به خون دل انصار به ایمان علی‌اکبر و لبخند علی‌اصغر و چشم و سر و دست و جگر تشنه عباس علمدار، مبادا که کسی پرده شود بین من و یار که از صبح ازل بوده چنین عهد من و حضرت دادار که سازم سر و جان را سپر تیغ شرر بار و به هر عضو تنم زخم روی زخم رسد از لبه تیغ و سر نیزه این قوم ستمکار و تنم چون ورق پاره قرآن ز سم اسب شود پاره دگر بار و سرم بر سر نی راه سپارد سوی دلدار برد خصم ستمگر سر و سامان مرا بر سر بازار، در آن حال کنم بر سر نی شکر خدا را.

پس از آن گفت و شنود آن شه ابرار ندا داد در آن عرصه پیکار به آن لشکر خونخوار که از قوم ستمکار منم حجت دادار منم آنکه به هر عضو و تنم بوسه زده احمد مختار، اگر اهل نمازید بدانید که ما روح نمازیم، اگر اهل دعایید بدانید که ما جان دعاییم، اگر عبد خدایید بدانید که ما وجه خداییم، خدا را به چه تقصیر ستادید و کشیدید به قتلم ز ره کینه و تزویر همه نیزه و شمشیر نمودید رخم را هدف سنگ و دلم را هدف تیر چه رو داده که با ختم رسل یکسره پیوند گستید و چنین عهد شکستید همین آب که بر وحش و طیور و به همه خلق مباح است به روی پسر فاطمه بستید در این ماه که ممنوع‌قتال است چه رو داده که خون من مظلوم حلال است چرا خیل جوانان مرا یکسره کشتید و به شش ماهه من رحم نکردید زدید از ره بیداد به حلقوم علی‌اصغر من تیغ جفا را.

صدافسوس که در پاسخ ریحانه پیغمبر اسلام زبان را ز ره کینه گشودند به دشنام که ناگاه همان مظهر خشم ازلی وارث شمشیر علی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و کرد سر و جان سپر و ریخت به هم بحر و بر و کرد چنان حمله بر آن قوم که در خاطره‌ها گشت عیان خندق و بدر و احد و احزاب، که دیده‌ست که یک فرد لب تشنه که هفتاد و دو داغش به جگر مانده کند حمله به یک لشکر و لشکر بگریزند به صحرا و در و دره و کوه و کمر از تندر خشمش ملک‌الموت گرفته به کف انگشت تحیر که حسین است و یا کرده خدا حمله بر این قوم ستمکار، زهی تیغ و زهی دست و زهی عزم و زهی غیرت و ایثار که یک فوج سیه در کف یک فرد شده سخت گرفتار، بیایید و ببینید حسین است که می‌رزمند و می‌تازد و از خشم جهانگیر و شرار دم شمشیر و ز فریاد خروشنده تکبیر به هم ریخته اوضاع زمین را و سما را.

اگر پیرو میثاق خداوند نمی‌بود به یک حمله آن حجت دادار نمی‌ماند به جا یک تن از آن لشکر خونخوار به تسلیم خدا ماند ز پیکار که آن قوم ستمکار به او حمله نمودند به شمشیر شرر بار، یکی زد به جبین سنگ و یکی بر جگرش نیزه یکی بر دهنش تیر و یکی فرق ورا کرد جدا از دم شمشیر، فلک آتش توفنده شد و سخت برافروخت، ملک بال و پرش سوخت، قدر ریخت به سر خاک و گریبان قضا چون جگر خواجه لولاک شد از پنجه غم چاک و رسولان همه فریاد کشیدند و به تن جامه دریدند و به دندان جگر از خشم گزیدند ندا از طرف خالق دادار شنیدند که ای عالم ایجاد همه هست خدا نقش زمین شد، سر پیغمبر و زهرا و علی باد سلامت که شد از عرصه زین نقش زمین شمس امامت به خدا وجه خدا در یم خون کرد اقامت همه صحراست پر از گرگ و زنند از همه سو بر بدنش جنگ یکی نیزه فرو کرده به قلب و دگری دامن خود کرده پر از سنگ سنان رفته فرو در گلو و راه نفس بسته بر او تنگ الا خیل ملایک نگذارید که زهرا برود جانب گودال و ببیند که حسینش زده چون بسمل بی‌بال پر و بال به پرواز درآمده ز لب‌های به خون شسته خود روح دعا را.

هوا تیره و تار است، زمین قله نار است، فلک صاعقه‌بار است و شده چشمه خورشید پر از دود و در آن وادی خون گم شده یک مرکب بی‌صاحب و فریاد زند زینب و بالای بلندی نگهش جانب میدان و در آن سور و در آن حال به تعجیل رود شمر ستمگر سوی گودال زده دامن خود بر کمر و در کف او خنجر و رودرروی او بر سر و بر سینه‌زنان فاطمه اطهر و جبریل امین و حسن و حیدر کرار، بیایید و بسوزید و بنالید و ببینید که با چکمه زند شمر ستمگر ز ره کینه بر آن سینه که انداخته گل از اثر بوسه پیغمبر اسلام، الا خیل ملک فوج رسل خویش به مقتل برسانید، که خنجر ز کف شمر ستمگر بستانید خدایا چه شده دم‌به‌دم از جانب گودال رسد ناله «ای وای حسین وای حسینا» به خدا خون زده فواره از آن حنجر صدپاره و قاتل به سر دست گرفته‌ست سری را که شبیه است به پیغمبر و خونش چکد از حنجر رویش به روی مادر و چشمش به سوی خواهر گردیده عیان واقعه محشر و دیدند سر نیزه همه شمس ضحی را.

غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  89/03/25ساعت 9:55  توسط شبیر  | 

بحر طویل در رثای بنت الحسین حضرت فاطمه ی صغری ع

بحر طویل در رثای بنت الحسین حضرت فاطمه ی صغری(ع)

                                  مرحوم نادعلی سدهی ((خرم)) اصفهانی

باز از آتش هجران فلک افروخت شرر بر دل و جانم، که از آن کینه ی دیرینه ی او سوخت روانم، زغم و محنت اندوه و الم کرده ذلیلم، گوشه ی کلبه ی احزان بنمود است علیلم، آنچنانی که به زنجیر غم و غصّه، اسیرم ،نه امید است به بهبودی و نه آنکه بمیرم، نه تحمل که ز هجران بکنم صبر و شکیبی، نه انیسی نه دوایی نه غذایی نه طبیبی، نه کسی یار و مددکار و پرستار و حبیبی، هم بود واقعه ی کرببلا امر عجیبی، ز سفر کردن سلطان مدینه، به سوی کوفه به مهمانی آن فرقه ی کینه، که به همراه به برد او همه ی اهل حجرم زینب و کلثوم و سکینه، تن تب دار بود فاطمه ی بی کس و مضطر به مدینه، همه دم در ره او چشم امیدی که رسد نامه و یا قاصدی از کوی پدر، یا شنود او ز صبا بوی خوش کرببلا را.

*    *    *

بود در شهر مدینه، زحسین آن شه بی یار، همان دختر غم دیده ی تبدار و الم دیده و رنجیده و بیمار، به هجران و غم و غصّه گرفتار، که بدنام نکویش زوفا فاطمه و بود شب و روز به صد واهمه و داشت به لب نوحه کنان زمزمه و ناله بر آورد زدل کرد فغان سر به فراق و غم هجران پدر ، بهر غریبی خود و دوری روی علی اکبر، به خراشید رخ و سینه و دل گشت در آذر، همه شب از غم زینب، به فغان بود و به هر سو به تأسف نگران بود و ز امواج الم خسته و بی تاب و توان بود و چه بر عارضش از دیده ز خوناب جگر اشک فشان بود و به هر صبح و مسا کرد دعا، بر در درگاه خدا، راز و نیازش به تضرع ز در صدق و صفا، از ره تسلیم و رضا، شد ز دل غمزده ی او به ملا، ولد زبان داشت همی بار کریما احدا یا صمدا آگهی از درد دل خسته ی من بین چه غریبان به وطن، از ستم و کینۀ این چرخ کهن، دور ز احبا ب و عزیزانم و هم خسته و نالانم و با دیده ی گریانم و بین حال پریشانم و این رنج فراوانم و دارم به سفر، همچو پدر، نور بصر، روح روان، راحت جان، تاج سرم، در ره او منتظرم ، نیز از او بی خبرم، هر دمی اندر شررم، زآنکه چه آید بسرم، از تو تمنا و تقاضای من آنست، که زغربت به وطن شاد و سلامت به سوی من برسانی غربا را.

*    *    *

روزی آن نوگل گلزار رسول ثقلین، فاطمه ی طاهره را راجت جان نور دوعین، میوه ی قلب علی و نور دو چشمان حسین، با غم و اندوه والم ساخت ز مژگان گهر بار قلم، نامه ی از خون جگر کرد رقم، داد به دست عرب آن فخر عجم، گفت سوی کرببلا گر گذر افتاد تو را و نگری بیکس و مظلوم حسین(ع)باب مرا وز برای دل من خاطر من بهر خدا، حق مرا سازد ادا، از نظر مهر و فا، باری تو از جانب من، بوسه بن خاک رهش را و زیارت بنما روی مهش را و ببین امن و امان خیمه گهش را وصف آراسته بنگر سپهش را و به تعجیل مر این نامه بدستش برسانی، به یسارش تو موّدب بنگر تازه جوانی، که مرا هست همان قوّه دل نور بصر راحت جانی، زادب دست و را بوس و سلامش برسانو سپس از جانب من بوسه بزن صورت زیبای هما ماه لقا را.

*    *    *

عرب از راه حقیقت، سوی بستان شریعت، قدم از عشق و محبت، به دوصد شوق همی زد، که به صحرای بلا آمد و در خدمت ارباب وفا آمد و در محضر شاه شهدا آمد و بنمود تماشای گلستان شهیدان و جوانان بنی هاشم در خون شده غلطان و حسین بیکس و تنها و غریبست، به میدان و بزد بوسه زمین ادب از شوق وشعف، داشت همان نامه ی آشفته به کف، خدمت آن پور شهنشاه نجف، باادب او داد بمانند صحف، برگل بستان امامت، شاف روز قیامت، ثمر باغ هدایت، گهر بحر شرافت، دُر دریای سعادت، شمع ایوان ولایت، شه اقلیم شهادت، منبع جود و سخاوت، شیر میدان شجاعت، معدن لطف و کرامت، مایه ی رحمت امت، سبط پیغمبر اکرام، سید و سرور عالم، باعث محنت و ماتم، سبب شور محرّم، گشته بی مونس و همدم، که زده تکیه ابر نیزه در ان معرکه ی پرخطر و فرقه ی اعداء همه صف در صف و آماده جنگند و جدالند، پس از این منظره افزود غمش ب غم و با ناله شد او هم دم و یاد از سخن فاطمه اش آمد بنمود به اطراف حسین هرچه نظر با دل پرحسرت و بادیده تر، نیست از آن تازه جوان هیچ اثر، حال چه رو فاش بگیرد ز شهنشاه خبرف مات و مبهوت شد از فکرت و در جیب فرو برد سر از حیرت و شد خون به دل از حسرت و بگزید لب از عبرت و در ورطه غم غوطه ور افتاد، اباء خطر ناشاد و در غم برخش بازشدی، مات ازاین راز شدی، گفت که فریاد ز دستت فلکاء از چه روا داشته ایی بر پسر فاطمه بی واهمه در دشت بلا، این همه جور و جفا، امر بفرمایش صغرا نرسیدم، گل مقصود نچیدم، آنچه فرمود ندیدم، هرچه اطراف نظر کردم وغم خودرم و پی بردم و اصلا اثری نیست ز مقصود و ز منظور من آن کعبه ی دل، سرو روان، تازه جوان، راحت جان، اکبر گل چهره چراغ حرم محترم آل عبارا.

*    *    *

شه دین گفت به آن شخص عرب، از چه سبب، می بری این گونه تعجب فاش گو نیست تعجب، آنچه خواهی به طلب خودکه بدانم به چه حالی تو و اندر چه خیالی تو و افزوده ملالی تو و در فکر سؤالی نو و چون شرح دهم ن غم خود را به ملا، حال در این دشت بلا، از ره بیداد و جفا، یکه و تنها شده ام، نیست کسی دادرسی و بدلم هست غم و غصّه بسی و نبود هیچ به آمال جهانم هوسی و نکنم فاش و نگویم به کسی آنکه نمانده نفسی و زعطش سوخته جانم، به فلک رفته فغانم، غم ناشاد جوانم، علی اکبر زده آذر به همه جسمم و جانم، اندر این وادی پر خوف و خطر، بیکس و مضطر شده ام، بر ده غم داغ علی اکبر ناشاد قرارم، که به این زندگی تلخ تر از زهر دگر میل ندارم، وقت آنست که برخاک بلا، از ستم قوم دغا، تشنه جگر من ز وفا، از ره تسلیم و رضا، بهر خدا جان بسپارم، به همین نامه که از دختر مظلومه ی غم دیده ام آوردی و صدغصّه ابر غّه دیرین بفزودی و مرا یاد از آن دختر بیمار نمودی و رک خون زد و چشمم بگشودی و همان طاقت و صبرم بربودی، چکنم والفساء حال مرا وقت نماندهکه جوابی بدهم نامه ی آن بلبل بی برگ و نوا را.

*    *    *

غرض آن شاه سوی خیمه سوی خیمه روان گشت و به هر سو نگران گشت وز دل نغمه کنان گشت و گشودی ز وفا نامه و برپاشدی هنگامه و دل سوخت چو بنمود بیان فاطمه بنوشته که ای باب غریبتم، نبود صبر و شکیبم ،چه کنم ازغم هجران، که توبودی همه دم یار و حبیبم، من بیمار چه سازم به کجایی تو طبیبم، مشتعل شد بدو آتش تن تبدار و علیلم، یکی از آتش تب و آن دگر از آتش هجران، که بمیرم ز فراق همه یاران و عزیزان، شب و روزم به غم و غصّه گرفتار، در این شهر و وطن بی کس و بی یار، نه کس در دل اظهار کنم ، روسوی دیوار کنم، ناله بسی زار کنم، تا که بسوزد شرر آه دل من همه ی ارض و سما را.

*    *    *

اولاً باد سلامم به تو ای باب گرامی، پس از آن باد به عمّویمن عباس سلامی و به اهل حرم محترمت از من مسکین چه دعایی چه سلامی به تمامی، خصوصاً به علی اکبر فرخندۀ نیکو سیر اینست پیامی، که مرا از نظر لطف خود انداخت ایی و زچه رو درعوض مهر و محبت زمنت ترک وفا ساخته ایی و دلم از آتش هجران و الم یکسره بداخته ای، ای برارد علی اکبر بنویس آنکه بدانم، علی اصغر به زبان آمده وتیر دعایم به نشان آمده و صحبتی از من به میان آمده جانا به خدا جان به لبم آمد و روزم شده چون شب، زغم دوری زینب، نبود طاقت دیگر تو بیا جان برادر، زوفا جانب خواهر، نسظر از لطف بفرما، ببرم خدمت بابا، دل من کن تو تسلا و ببین حالت صغراف که من هر چند اسیر تب و بیمار دشم لیک امید است خدا را که ملاقات نمایم بدو صد ذوق وشعف، چهره زیبای دلارای شمارا.

*    *    *

به همین آرزو صغراء به مدینه، ز فراق پدرش کرد تحمّل، همه روز و شب و سوز و تب او می شدی افزون و به امید وصال پدرش بود چو مجنون و زدیدار نکویش شده محروم به بستر به فتاده است وبه تشویش از آن عاقبت شوم وز اندوه فراوان چو در کلبه ی احزان دشه مغموم و به بیهوشی و مدهوشی او نیست چه معلومکه ناگاه یکی ناله ی جانسوز، به آهنگ جگر سوز، به گوش آمد و هوش آمد و خون در همه اعضاش به جوش آمد و ز آن ناحیه او دل بخروش آمد و برخواست قد آراست و بنمود نظر از چپ و از راست، به چشمان کهربار، مجسم سر دیوار، بدید او به لب بام، یکی مرغ گرفتار، به غم با پر خونبار، نشسته زالم می کند او زمزمۀ زار، گهی سر به برد زیر پر و ناله ی جانسوز کند سر، گهی جانب صغرا نظرو دیده کندتر، به همین حال زند بال و پر و صیحه برآرد زجگر، وای حسین گشت شهید و همه عالم به عزایش شده مشغول و غمش سوخته است هردو جهان، جن وبشر را ملک را وفلک را و همه وحش بیابانی و آن راهب نصرانی و هم ماهی دریایی و هم آهوی صحرایی موران زمینی و خمصوصاً همه مرغان هوارا.

*    *    *

کرد صغرا اَلَم دیدۀ تب دارف نظر با دل پرخون و شرر بار، به آن مرغ وفادار، بفرمود به چشمان گهربار، چه داری خبر ای مرغ ورسی از سفر ای مرغ و نداری حذر ای مرغ و منم خونجگر ای مرغ به ره منتظر ای مرغ و مسافر به سفر دارم و چشمی سوی در دارم و دل پر زشرر دارم و بین دیده ی تر دارم و اصلانه خبر دارم و من را نبود هیچ گناهی و زجان من مظلومه ی غم دیده چه خواهی، که ندارم به جز اشک بصر و شعله آهی، همه دم چشم به در هستم و در را ه پدر منتظر استم، پدر من به سفر باشد و چشمم به رهش جانب در باشد و این چیست خبر از تو و آهت به دلم کرده اثر گو بخدا خون که باشد بپر و بال تو کاینگونه بود حال تو آشفتهو درهم ، که بپیچی به خود از غم، به خدا سوخته آهت جگر عالم و آدم، نه همین سوخته ای جان مرا همچو فلک از غم و هجران پدر فال بدی می زنی اکنون که ندارم به تنم تاب و توانی، سخنی گو که غم و غصّه ام از دل برهانی، آتش قلب من از آب تسلی بنشانی، تن تب دار دگر طاقت آزار نابشد، بی محابا خبر مرگ به بیمار سزاوار نباشد، نبدی بام دگر بهتر از این بام که رویش بنشینی و بنالی و نسازی دل من بیش از این خون که چه مجنون، شدم اکنو، دل من جانب هامون کشد و رخت من از خانه به بیرون کشد و گوشه ی صحرا بکنم جای تو عجب غلغله برپا بنمودی، به جهان شور فکندی، که چه ((خرّم))برساندی، ز یکی نکته هزاران به همه خلق جهان ماتم و رنج و الم و محنت مارا.

*    *    *    *    *

+ نوشته شده در  88/10/14ساعت 10:5  توسط شبیر  | 

بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت رقیه خاتون ع

بحر طویل در رثای علیا مخدره حضرت  رقیه خاتون (ع)

                               مرحوم محمد حسین ((صغیر)) اصفهانی

باز ساقی می غم ریخت به پیمانه مرا، شمع الم سوخت به یک شعله چو پروانه مرا، کرد فلک در بدر از خانه و کاشانه مرا، داد زکین جغد صفت جای بویرانه مرا، تا که شوم روز و شبان، اشک فشان، نوحه کنان، ناله کنان، از غم ویرانه نشینان و یتیمان و اسیران حسین، آن شه  بی یار، شهید آن شه ابرار، همان قوم ستمکار، بحکم پسر سعد جفا پیشه ی خونخوار، تن عبد بیمار، ببستند بزنجیر گران بار و به عنوان اسیر، بسوی شام ببرند حریمی، که به هر صبح و به هر شام، ملایک ز پی خدمتشان، صف زده بر درگه با رفعتشان، آه و دو صد آه ز بی مهری ایام، که در شام، پس از محنت بی حد، زجفا فرقه ی مرتدّ، بفزودند به هر لحظه غمی بر عمشان، تازه نمودند زنو ماتماشان، داغ نهادند همی لاله صفت بر دلشان، تاکه بدانند به یک منزل ویرانه زکین منزلشان، وه که چه ویرانه ی بی بام و بری داشت، نه سقفی نه دری، روز زبسیاری گرمانبد آسوده تن اطهرشان شب ز برودت نبدی خواب به چشم ترشان، کعب نی و سنگ ستم، کرده سیه پیکرشان، خشت عزا بالش و خاک غم اندوه و الم بسترشان، گاه پریشان، همه چون طره ی اکبر، گهی افسوده و گریان همه از یاد شکر خنده ی اصغر، غرض آن خیل اسیران، گذراندند با فغان، همه دم روز و شب و صبح و مسارا.

*    *    *

دختری داشت شه دین، که رقیه بدیش نام، زبی مهری گردون، رخ بختش شده سیلی خور ایام، زهجر پدرش روز عیان در نظرش شام، جفا دیده و رنجیده هم از کوفه هم از شام، بسی سنگ ستم بر سر او ریخته از بام، زکعب نی وسیلی ز تنش رفته برون طاقت و آرام ز خونین جگری دربدری بی پدری تلخ و راکام، بشیرین سخنی گشت شبی گرم نوا نوحه سرا گفت که ای عمّه چه شد تاج سرم، کو پدرم؟ زینبش آورد بپاسخ که آیا نور دو چشمان ترم، باب کبارت بسفر رفته، که از فرقت آن شاه مرا هوش ز سر رفته پس آن طفل در آن گوشه ی ویرانه غریبانه بنالید و بزارید، چو بلبل بپریشانی احوال چو سنبل پس از آن سرو سهی قامتش از پا بفتادی، سر خود بر سر خشتی بنهادی و ز رخ شاهد بختش زوفا پرده گشودی و ورا خواب ربودی، غم بیداریش از دل بزدودی و بدیدی که در آن واقعه خوش سایه ی اقبال بسر دارد و در برج شرف، زهره صفت جای بد امان قمر دارد و مأوای در آغوش پدر دارد و بنمود بیان درد دل خویش و برآورد زدل شور و نوا را.

*    *    *

گفت کای جان پدر، جای تو خالی، چه عجب یاد نمودی ز اسیران، چه عجب آمدی امشب، تو بسر وقت یتیمان، پی دلجویی ویرانه نشینان، زگل روی تو شد کلبه احزان، بصفا رشک چمن غیرت بستان، چه دهم شرح پدر جان، که ز خونخواری و بیرحمی عدوان، من غمدیده نالان، بدویدم به بیابان، بسر خار مغیلان، منم آن نور دو چشمت که ز شفقت بکنارم بنشاندی، بر خم آب عنایت بفشاندی، دلم از قید مشقت برهاندی، همه دم بودبد امان توام جای و در آغوش توام منزل و مأوای و کشیدی زوفادست عطا بر سر من، گاه زدی بوسه برخ بهر تسلای دل مضطر من، پدر حال مگر از من غمدیده چه دیدی، که بیکبار دل از من ببریدی، زسرم پابکشیدی که نبودی و نه دیدی، چقدر شمر بزد بر رخ من  سیلی و بنمد زسیلی رخ من نیلی و جز سنگ جفا کس نکشیدی ز وفا دست محبت بسرم، بعد تو شد قوت من از خون جگر آب من از چشم ترم، گو چه کند عمّه خونی جگرم، یا چه کند عابد بیمار، همان بیکس تبدار، که گردیده بزنجیر گرفتار و در این شهر غریبی نه و را هست طبیبی، نه دوایی نه غذایی نه به جز ناله ی شبگیر انیسش، نه بجز حلقه ی زنجیر جلیسش، غرض ان طفل بدامان پدر گرم نوا بود و زدرد دل خود نوحه سرا بود و همی کرد بیان شرح  جفا و ستم فرقه ی بی شرم و حیا را.

*    *    *

چشم بیدار فلک بین که ز شومی نتوانست ببیند که بخواب، آن دُر نایاب، ببیند رخ باب و دمی از غصّه دلش شاد شود، ساعتی از درد و غم آزاد شود، آه و دو صد آه که ناگاه شد آن غمزده بیدار و به اطراف نظر کرد که با دیده ی خونبار، به بالین نه پدر دید و نه از واقعه ی خاب اثر دید، نه از باب سراغی و نه از غصّه فراغی و نه فرشی نه چراغی بهمان گوشۀ ویرانه غریبانه مکانش، بهمان آتش غم سوخته پر مرغ روانش، بفلک رفت فغانش، رخ افسوس خراشید و خروشید که ای عمّه دگر باب من زار کجا رفت، بیامد ز سفر باز چرا رفت، چه دید از من بی دل که ز من چهره نهان کرد، مرا باز گرفتار خسان کرد، بشد زینب از آن واقعه آگاه، کشید از دل سوزان بفلک آه، بدانست که آن شاه فلک جاه، بخواب آمده آن طفل حزین را ، فلک افزوده غم و محنت آن زار غمین را، عرض از نالۀ آن بلبل بستان عزا آل پیمبر، همه گشتند مکدر، همه کردند فغان سر، یکی از فرقت اکبر، یکی از دوری اصغر، که از آن شورش بی مر، دل افواج ملک کاست، زویرانه فغان تا بفلک خاست، چنان آه اسیران شرر افروخت، که در خلد برین سوخت، دل شیر خدا و جگر خیر النساء را.

*    *    *

گشت بیدرا یزید آن سگ مردود و بپرسید خبر گفتنش ای بدگهر این آه یتیمان حسین است، نوای حرم پاک رسول ثقلین است، که چون صید بدام تو اسیرند و بچشم تو حقیرند و باندوه قریبند و بویرانه مکینند، یکی طفل سه ساله ، که نهادی بدلش داغ چو لاله، بخیال پدر افتاده زافغان وی این غلغله در بحر و بر افتاده پس آن کافر بی شرم و حیا، از ره بیدادو جفا، خواست زنو داغ نهد بر دلشان، روشن از آن شمع کند محفلشان، ردس شه تشنه فرستاد بویرانۀ غم خانه دوصد آه از آن گاه که آن خیل اسیران، همه بودند در افغان، گه بناگه سر سالار شهیدان، به میان طبقی چون گل و ازگل ورقی بر سرش افکنده نهادند به بالای زمنی، روشن از آن عرش برین، فت رقیه که آیا عمّه ی مضطر، من از این فرقه ی ابتر، طلب نان ن نمودمف به خدا جز به تمنّای پدر لب نگشودم، زغمش زینب غمدیده برآشفت و چنین گفت که منظور تو این است و مراد تو همین است، چو آن غمزده از روی طبق پرده انداخت، به مقصود دل خود نظر انداخت، درخشنده رخی همچو قمر دید، به خون غرقه سر پاک پدر دید، به حسرت سوی او نیک نظر کرد و چو مصحف به سر دست برآورد و ببوسید و ببوئید، بگفت از چه به خون روی تو گلگون شدهو موی تو پرخون شده آن گه لب خود بر لب آن سر بنهادی، زغم از پابفتادی و شد از زمزمه خاموش و برفت از سر او هوش و زتن مرغ روانش سوی گلزار جنان گشت روان، بس کن از این قصّه ی جانسوز((صغیرا)) که دگر تاب شنیدن نبود فاطمه و شیرخدا را.

+ نوشته شده در  88/10/14ساعت 10:4  توسط شبیر  | 

بحر طویل در رثای شهادت جان سوز حضرت سید الشهدا ع

بحر طویل در رثای شهادت جان سوز حضرت سید الشهدا (ع)

                                                    سهراب اسدی تویسرکانی

تاکه اولاد نبی (ص) حاکم شرع نبوی، سرور خوبان جهان، میوه ی بستان زمان، دید کران تا به کران، گشته عیان جور و ستم، خسته شدش روح و روان، شت دلش پر زالم، در ره الطاف و کرم، گفت: خدایا تو امیری، تو کبیری همه جا عذر پذیری، تو بصیری، تو خبیری، تو گواهی، تو به من رهبر راهی، تو مرا پشت و پناهی، تو که بخشنده ی هر عذر و گناهی، تو ببین حال مرا سخت دچار غم و اندوه، از این وضع و از این کار، از این شیوه و رفتار، از این کرده و کردار، از این گفته و گفتار، از این قوم بد اندیش و جفاکار، از این خیل ستم کار، از این کجروی و باطل بسیار، از ابن دسته ی کفار و از این دشمن غدّار، به دین تو و آیین تو و راه تو و رسم تو ای عالم امکان و تو ای خالق منّان و مدد کن که روم جانب میدان و کنم دین تو را یاری و چون جد کبیرم ، بشود گر که سر از پیکر من در دره دین تو جدا هیچ هراسی نبود در دل من، بلکه کنم فخر در این باره که باطل بزدایم ز زمین و بکنم پاک از آن سطح جهان را.

*    *    *

شد مصمّم که کند کاخ ستم، یکسره ویران و جهان کرده گلستان و ببخشد به تن مردم محروم توان و بزداید غم و اندوه از آن چهره ی خوبان جهان و بزند تیشه به آن ریشه ی اقوام پلیدی، که بود قوم یزیدی، و کند یکسره از جای همان نخل ستمکاری و آن جور و جفا کاری و آن خوی خطاکاری و بر پای بدارد همه جا بیرق الله و رساند همه جا بانگ دل انگیز و خوش و نغمه ی خوش صوت خدا در ره  احسان و کند مشعل توحید فروزان و کند جلوه ی حق جمله نمایان به جهان و علم کفر کند کن فیکون و بدهد شادی دوران به دل و دیده محزون و کند جمع همی یار و قشون ستم و جور براندازد از آن صحنه و مسدود نماید همه جا راه ستمکار و جفا پیشه و آن ظالم بد ذات که تکیه زده بر مسند و بر جای و برآن منصب پاینده که باشد به یقین حق چو او رهبر والاگهری، کو بود از نسل پیمبر، بود او زاده ی حیدر(ع)، بود او صاحب منبر، بود او دشمن کافر، بود او رهروداور، بود او شافع محشر، بستاند زعد و حق و کند پاک زنا پاک همان صحنه ی گیتی و همان عهد و زمان را.

                                            *    *    *

بر همین اصل فراخواند ز یاران و ز انصار، پس از رخصت دادار و جدا گشتن اغیار، به هفتاد و دو تن یار، چنین گفت: که ای لشکر بیدار، بیایید که در پیش بود کار، بیایید که در پیش بود کار، همان کار که باشد ره پیکار، بر آن دشمن غدّار، بر آن قوم ستمکار، برآن خیل زیانکار، به آن، دسته ی اغیار، پس از آن همه گفتار، شد آماده همه جان به کف و مانده به صف در صف پیکار و روان گشته از آنجا بسوی کرببلا، کرد در آن بادیه برپا، علم صدق و صفا، پرچم ایمان و وفا، بیرق احسان و سخا، رایت لاحول ولا، در پی فرمان خدا، خالق این ارض و سما، شافع فردای جزا، حاکم بر هردو سرا، دایره ی ملک بقا، تا که کند عهد خود این گونه وفا، آن مه والاگهر و آن شه حن و بشر و زاده ای زهرای بتول و شرف عالم امکان، که کند قائله را ختم اگر چه بدهد در ره این ایده ی خود هستی و جان را.

*    *    *

لیکن افسوس که از لشکر کفار، همان قوم دل آزار، همان فرقه ی اشرار، بر او راه ببستند و تنش از ستم و جور بخستند و دلش با سخن و حرف اباطیل شکستند و برآن مستند تزویر نشستند و همه رشته ی الفت بگستند و نرستند زچنگال هوی و هوس و خودسری و  خیره سری حیله و تزویر و ریا، مانده در آن راه خطا، کرده چنین عرصه بر او تنگ که یا جنگ و یا بیعت با لشکر کفار و بپوید ره تسلیم و رضا و نرود جانب مقصد، که اگر از هدف خود بشود دور، شود سخت پریشان دل و افسرده و آزرده و پژمرده و غمدیده و بیند ستم و جور در این راه بگیریم از او جمله امان را.

*    *    *

این سخن سخت بیامد به همان زاده ی زهرای بتول (ع) و گل بستان رسول (ص) و پسر شیر خدا، مظهر ایثار و سخا چشمه ی جوشان وفا، معدن ایمان و صفا، منبع انوار و ضیا، در بر آن قوم دغا، سخت برآشفت که ای قوم چه گویید، چرا راه صفا هیچ نپویید، گل باغ محبت زچه رو هیچ نبویید، بیایید و از این کرده ی باطل همگی دست بشویید، منم زاده ی زهرا، هر درج ولایت، صدف بحر سعادت، گل گلزار شهامت، اثر دامن عصمت، میوه ی نخل مروّت،  خوشه ی خرمن عزّت، علم و رایت حکمت، ولد مهد شجاعت، پسر دختر خوشنام پیمبر کنم، این حرف و سخن های شما را به یقین رد و بگویم سخن از دین خدایی که بیایید در این راه سرافرازی خود بیمه نمائید و چو مردان خدا در ره توحید و جداگشته از این راه کج و باطل و بنموده رها شیوه ی بیداد و زیان را.

*    *    *

الغرض این سخنان، در دل چون سنگ همان قوم جفا پیشه ی بی دین و همان خصم      خطاپیشه ی پرکین، اثری هیچ نکرد و نشدی رام حقیقت، ننهادی قدمی سوی طریقت، ره آزادگی از بند اسارت ره وارستگی از قید حقارت، ره شایستگی و راه سرافرازی و آن راه سعادت، شد از این واقعه غمگین شه والاگهر و راند پی قصد و هدف توسن تصمیم بایستاد چو کوهی به برخصم دغا، دشمن پرکین و جفا، رهرو آن راه خطا، تا که کند جنگ و ستیزی به ره دین خداوندی و بر پای بدارد علم صدق و صفا و شرف و مجد و بزرگی و پی دعوی این دعوت حق، شست زجان و سرو اموال خودش دست، شد آماده که کوبد به سر دشمن پر کینه، یکی ضربه جانانه و یا این که بپوید ره توفیق شهادت همه یاران خود آماده ی پیکار  زعباس علمدار همان یار وفادار علی اصغر شیر خوار علی اکبر غم خوار همان یار فداکار فرستاده به میدان وهمه از دم آن تیغ جفا پیشه گذاشتند و به معبود رسیدند و چنین بار پر از محنت .رنجی بکشیدند ونهال شرف و عزت ومردانگی از خود همان خیل فداکار بشد بهره و روجمله بکشتند همان قوم جفاکار همه تشنه لبان را . 

*    *    *

تا که آن میوه ی بستان رسالت، گل گلزار امامت، شرف نسل شهامت، چو چنین دید همان زاده ی حیدر(ع) زدل پر شرر خویش برآورد چنان ناله به درگاه همان خالق اکبر، که شدم یکه و تنها و ندارم دگر آن لشکر و یاور، شده آن لحظه دهم سر، به ره دین تو ای قائد سرور، که کنم عهد خود این گونه وفا رفت در این حال سوی صحنه ی پیگار و چنین گفت که ای قوم ستمکار، من از آل رسولم، ثمر باغ بتولم، ننمودید قبولم، به ره جد کیانم بنهادم قدمی از پی ترویج شئونات خدایی، منم اولاد علی و آنقدر جنگ کنم تا که کنم زنده همان یاد علی را به صف خیبر و در جنگ حنین واحد و ضربه ی من هست نشانی زهمان ضربه ی پرشور علی و شرف نسل بنی هاشم و گفتا چو چنین ورد سخن یک تنه زد بر صف کفار، بر آن دشمن غدّار، که ناگاه بدین آتش خشم و غضب دشمن خون خوار، از آن خیمه ابرار، بلند است ورود جانب افلاک از آن شعله و برپاست از آن ضجه ی اطفال بشد سست قد و قامت او از غم ایام و از این جور و ستم، تیر جفا بر تن او جای گرفت و تن او سخت بشد ریش و پر از زخم زتیر غضب دشمن غدّار و زکف داد همه تاب و توان را.

*    *    *

شمر ملعون چو چنین دید که افتاد زپا نخل تنومند امامت، گهر تاج ولایت ، نقطه ی دایره عزت و شوکت، به خودش داد چنین جرأت و بنمود جسارت، که رود جانب آن سرور خوبان و کند با همه ی خشم و قساوت، سرپاکش زتن و پر ز جراحات جدا و بدهد خاتمه این جنگ و برد اهل و عیالش به اسیری و خرد ننگ به خود تا ابد الدهر و نصیبش بشود لعن و شود طعن فراوان به همان ظالم بی دین و به هر گوشه و هرجای به زشتی و به بدکاری او بازنمایند زبان را.

*    *    *

پس از این واقعه آن زینب غمدیده و محزون، که شده غصّه و اندوه وی افزون شده خسته و دل خون و پریشان، زغم داغ همه سخت بنالید به درگاه خدا از غم دوران و زجور و ستم قوم جفاکار، که یارب مددی کن که رسانم به همه جمله پیامی که در آن هست ره صبح رهایی           ز هوی و هوس و خدعه و نیرنگ، در این حال بزد شمر لعین بر سر آن چوب و پی بردن آنان به اسیری، به بر حاکم غدار و همان حاکم ظالم که از او جمله بگیرند همه اجرت و پاداش و کند دل خوش از این کار اسیران وهمه حاکم آن ایل و تباری که پی کشتن اولاد نبی (ص) جایزه تعیین بنمودند و بر او آب و ببستند و بر او سخت گرفتند و بکشتند همه اهل و عیال و به اسیری بسپارند عزیزان و ولی غافل از این بود که زینب غمدیده و محزون، چوکند باز دهان و سخن خویش بگوید به تکان آورد آن کاخ ستم پیشه و لرزد به خود آن ظالم بدطینت و بدذات، یزید بن معاویه، همان غاصب بدنام، که دارد به کف خویش همی جام و بگردد ز پی کام، چه در صبح و چه در شام و بود حاکم بر طایفه ی  بی خرد و دور از اوصاف خدایی و طرفدار شده آن ره ابلیس و در آن راه بتازند و ندارند خبر از دل مظلوم و پریشانی قومی که بود درخور شایستگی و منصب و عنوان زعامت، به جهانی که چنین بوده ز آبا و ز اجداد، پی عدل و پی داد در این راه نشان داد همه خط و نشان را.

*    *    *

تاکه آن سرور خوبان جهان، رهبر والای زمان، زینت بستان حیا، میوه ی گلدشت وفا، بلبل گلزار صفا، شد سرش از جسم جدا، از ستم و جور و جفا، شمع شبستان هدی، دختران مرد خدا، خواهر غم پرور او، میوه ی باغ و بر او، در همه جا یاور او، نوحه گر اکبر او، فاطمه ی  اطهر او، زینت او زیور او، قد رسا کرده علم، در بر هر جور و ستم، با همه ی درد و الم، با همه ی ناله و غم ، تاکه نهد در ره مردانه قدم، چمع نمودی و ببردی همه را سوی اسیری، چوگذرد به کویی و نظر کرد به مردم، سخن خویش بگفتا که شما مردم کوفه، زچه این گونه فرومایه و پستید؟ بسی نامه نوشتید، به اولاد پیمبر زره شوق بر او بیعت مردانه ببستید، ولیکن زجفا بیعت خود را بشکستید و بکشتید همه یاور و یاران وی و شرم نکردید از او مزد شما را بدهد قادر یکتا که همه مجرم و در راه خطایید و سخن ها همه می گفت که تا نوبت دیگر به بر حاکم بی شرم و حیا، عنصر بی ارج وبها، خصم بداندیش دغا، دشمن پر جور و جفا، مست می کبر وریا، غرفه به دریای فنا، حاکم بدنام یزید بن معاویه، همان مظهر زشتی که بلرزید ز گفتار همان زینت پرشور، همان چهره ی پرنور، زانوار الهی که نهاده قدم این گونه به راهی ، که بود مقصد آن همره خوف و خطر و پر ضرر و پر شرر و زحمت و پر رنج ولی دور زهرترس و زهر بیم، همان شیرزن راه خدا، زینب با مهر و وفا، رفت چنین راه و بلرزاند همه کاخ ستم را و تن ظالم سفاک و همان آدم هتاک و گشودی ره جرأت بسوی پیرو حق بنمود از سخن خویش نصیب همه ی اهل جفا ترس و جبان را.

+ نوشته شده در  88/10/14ساعت 10:3  توسط شبیر  |